سلام دوستان عزیزم. خوبید؟؟؟
منم خوبم.
از اینکه خیلی وقته که آپ نکردم گرفتاری کاری و کلاسهای متعددیه که دارم.ولی هر جا باشم و مشغول به هر کاری همیشه به یاد و فکر شما عزیزان هستم.
هروقت سرم کمی خلوت شد حتما آپ میکنم.
برای همه ی شما عزیزان آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.
خدای بزرگ یار و یاورتان باد.

با سلام و درود بر شما دوستان ارجمند.
قسمت ششم داستان:
************چوکینه دوگردد،نداریم پای************
باری،خداوند لابه وزاری بیژن را پذیرفت و اورا به جان بخشید؛ چه همان دم،
"پیران ویسه" سپهسالار تورانی که نزد افراسیاب آبرو و اعتبار فراوان داشت،
سواره ازراه رسید و چون گرسیوز رادید که به کارداربرپاکردن سرگرم است،
پرسید: این کار چیست و برای چه کسی در پیش کاخ شاه ، دار به پا کرده اید؟
گرسیوز گفت:این بیژن ،بدترین دشمن پادشاه است که میخواهیم اورابرداربزنیم
پیران که چنین شد،نزد بیژن آمد . اورا دردمند و برهنه تن دید که دستهایش را
ازپشت بسته بودند،دهانش خشک بود و رنگ از رویش رفته بود.ازاوپرسیــد:
چگونه به این جا آمده ای؟آیا جنگ و خونریزی هدفت بوده است؟بیژن همه ی
قضیه را و این که چگونه از بدخواهی،این شر به او رسید،به پیران باز گفت.
پیران با شنیدن سخنان بیژن براو رحم آورده اشک از دیدگانش جاری شد.آنگاه
فرمان داد تا چندی درنگ کنند و اورا به دارنیاویزند تا نزد شاه بروم و رفتــار
صحیح را به او نشان دهم.
چون پیران پیش افراسیاب رسید کرنش کرده،دست به سینه ایستاد.افراسیاب که
خاطر پـــیران را گرامی میداشت،دریافت خواهشی دارد،پس با مهربانی به او
گفت:بگو که چه میخواهی ؟ اگر زر و گوهر و یا سپاهم را بخواهی ،ازتـــــو
دریغ نمی کنم.
چون پیران سخنان افراسیاب را شنید،زمین را بوسیده، ایستاد و گفت:جاوید بر
تخت پادشاهی بمانی و بخت،جز بر تخت تو نیاید! من هرآن چه که بخواهم،از
مردان و گنج و نیرو ، به اقبال تو دارم. پس بدان که درخواست من،ازبـــرای
خودم نیست و اندوه من ازبرای گنج و سپاه نمی باشد. ای پادشاه نامور، پنـــد
مرابپذیر و درخواستم را قبول کرده،بیژن را مکش و با این عمل،کینه سیاوش
راتازه مگردان. من چندین بارازتندروی و شتاب زدگی درکــار کشور داری،
پند دادم ولی به آن ترتیب اثری داده نشد.
هنگام کشتن سیاوش بی گناه ،چقدر خواهش کردم ولی آن را نپذیرفتی .ازآن
روز چه خونــــها که ریخته و چه سرزمینـــها که ویران شده و هنوزکینه ی
ایرانیان پایان نیافته است . آن کم بود که اکنون دست به خون پهلوان ایــرانی
دیگرازتبارگودرزمی زنی و نینـدیشـیده ، اورابردار میکنی. هنوز جنگ های
کین کش و برادرکشی بر سرخون سیاوش پایان نیافته ،بیژن را میکشی تا باز
سم اسبان لشکریان ایران،خاک ما رازیرپا بسپرند و جوانان وپهلوانان تورانی
درمیدان کارزار کشته شوند!هنوزشمشیررستم که با آن سر می افشاند و خون
بر خورشید میچکاند ، درنیام نیاسوده است.توخودت پادشاه خردمند هستی وما
جملگی ،بندگان توییم. پس چشم خرد بازکن و ببین اگرچنین کنی ، باردیگـــــر
درخت سختی و رنج را به بارخواهی آورد. ای پهلوانان و فرمانروای گیتـــی
اگر دومین کینه نیزپدید آید،ما دیگر توان پایداری نخواهیم داشت.همانا کســــی
بهترازتو،گیــــو و رستــــم دلاور را نمی شناسد؛پس راهی منطقی و شایسته
رادرپیش گیر.
پیــــــــــران بااین سخنان ،آبی برآتش فروزنده ی افراسیاب ریخت.پادشاه در
پاسخ پیران گفت:مگر نمی بینی بیژن چگونه آبروی خاندان مرا برده و بدون
اجازه من،درکاخ دخترم منزل کرده و مارا رسوا ساخته است! به راستی که
ازاین ننگ تا جاودان،همه سپاهیان و مردم کشورم بر من خواهند خندید!!
پیران گفت:شاه درست می فرماید،اما جز کشتن ،چاره ی دیگری هم هست .
برای جلوگیری از رسوایی و عبرت دیگران، اورا درچاهی که نزدیک شهر
است دربند کن وسرچاه را با سنگی بزرگ بپوشان تا ایرانیان ازاو پند گیرند
ودیگرازاین پس،کمربه بد کرداری نبندند.
افراسیاب که دل و زبان پیران را یکی دید،همان کرد که او اندیشید.
این قسمت هم به پایان رسید .
تا روزی دیگر و قسمتی دیگر همه ی شما خوبان را به پروردگارجهان
می سپارم. شاد و سربلند و تندرست باشید.
داستان بیژن و مینژه قسمت 6
قسمت پنجم داستان بیژن و منیژه
داستان بیژن و منیژه قسمت چهارم:
دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٧
داستان بیژن و منیژه قسمت سوم:
داستان بیژن و منیژه قسمت دوم
داستانی دیگر از شاهنامه
داستان رستم و سهراب قسمت بیست و سوم.
داستان رستم و سهراب قسمت بیست و دوم:
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤

